سیدعلی و فاطمه الساداتسیدعلی و فاطمه السادات، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 6 روز سن داره

خاطرات (((علی و فاطمه ))) ما

رمضان 91 با علی و فاطمه

رمضون 90 شما 5 ماهه بودید و خیلی سخت بود ما خونه مامان جون بودیم یکماه ولی خیلی سخت بود ویادم هست من و مامان جون موقع افطار دعا میکردیم شما لالا باشید  اخه همه جیزا تودهن میذاشتید موقع شب قدر هم هر سه شب براتون قران بسر گذاشتم تازه نیمه شعبان هم اگه خدا قبول کنه براتون قران گذاشتم  باید قول بدید انشالله بزرگ شدیدشبهای قدر بیدار باشید و  قران بسر بگیرید و و دعاکنید براهمه مامانوبابا برای خودتون برای دوستان و خونواده مامان و بابا و همه و همه امسال ببینم چطور هستید بزودی گزارش میدم
29 تير 1391

بازیهای علی و فاطمه در 16 و 17 ماهگی

مامان بکشید دست همو بله فاطمه توپل مامان تونست داداش علی را بطرف خودش بکشه علی هم فکر کنم از حرصش داره گاز میگیره دست اجیش را مامانی نکن اجی ناز فدات بشم ولی همو خیلی دوست دارید خدارو شکر و اگه کار بدی هم بکنید همو زودی بوس میکنید خدایا  فاطمه و علی را برای هم سالم و صالح  نگه دار و محبت خواهر و برادریشون را روز به روز بیشتر کن امین یا رب العالمین  پریدن از بالای سکو فاطمه جون ریسک بیشتر میکنه و میپره پایین ولی علی محافظه کارتره و میشینه و میاد پایین راتی عشقای مامان یک و دو وسه میگن مخصوصا وقتی میخوان از پله ها بالا یا پایین برید توپ بازی کردن و شوت زدن ...
25 تير 1391

یکی از روزهای که مامان خسته میشه

سلام نفسای مامان دیشب براتون خمیر درست کردم و باهاش کلی بازی کردید امروز یک پیمانه ارد با نصف پیمانه نمک یک قاشق خامه و نصف قاشق روغن و یک پیمانه اب را باهم مخلوط کردم و بهش زردچوبه زدم تا قشنگ بشه بعدش روی حرارت گذاشتم و کمی که سفت شد خاموش کردم امروز با قیف هم بازی کردیم و ماش را از قیف رد کردیم تو قابلمه ولی چون علی میخواست ماشها را بخوره مامان همشو ازتون گرفتو بهتون گفت قیف را بزارید دم دهنتون و بگید هووووووووووووووووو بعد از ظهر رفتیم خونه مامان بزرگ و با هستی و پارسا خاک بازی کردید و گربه راهم دیدید وکلی ذوقیدید گاهی خیلی خسته میشم مثل امروز چون هم کلی تمیز کاری داشتم با غذا و بازی با شما /مخصوصا وقتی غذا نمیخورید و میگید نهههه...
25 تير 1391

اولین تلاش مامان برای اینکه جیشتونا بگید

 امروز تصمیم گرفتم باید کم کم ازپوشک بگیرمتون و انگیزش را خاله الی (مامان کیانا و کیارش جون) بهم داد برا همین به بابایی گفتم و بابا هم ایده یی داد که هرموقع رفتن بشینن که پیپی کنن ببرشون دستشویی منم فاطمه تا رفت بشینه گفتم پیپی داری گفت بله منم بردمش دستشویی علی هم ادا زور کردن در میاورد یعنی منم دارم خلاصه باهم رفتن اونتو خودمم رفتم گفتم بشینید وپیپی کنید  اول نشتید  بعدش همش وامیستادید و میخندیدید خلاصه بدون نتیجه بیرون امدیم باز یکساعت بعد فاطمه سرپا نشسته بود باز این عملیات را تکرار کردیم و باز بدون نتیجه بیرون امدیم ههههههههههه ولی من شکست ناپذیرم  بلاخره پیروز میشم
22 تير 1391

درد دل مادرانه

سلام عزیزای مامان این روزها بابا دنبال کار پایان نامشه و من باشما دوتا تا عصر تنهایم دلم خیلی گرفته نمیدونید چقدر دعا کردم بچه دار بشم تا از تنهایی دربیام و باهاتون سرگرم بشم ولی به سرگرمی شماها فکر نکرده بودم منو ببخشید اگه نمیتونم هر روز ببرمتون پارک یا ببرمتون بیرون و باید محیط خونه را تحمل کنید البته اگه بابا کاری نداشته باشه میبردمون ولی اکثرا کار داره غریبی خیلی سخته نازنینای من برای همین من تصمیم گرفتم شمارا به غربت عروس و داماد نکنم  خیلی خیلی دوستون دارم حاظرم هر سختی را تحمل کنم تا شماها بخندید خدایا خودت مثل همیشه کمکم کن و امدادهای غیبیت رابرسان خودت خنده را بر لبان فرزندانم بگذارو انها را شاد گردان خدایا تحملم را بیشتر...
18 تير 1391

شکوفا شدن استعدادتون

دیروز مامانی میخواست استعدادتونا شکوفا کنه اخه من عاشقتونممممممممممممم برا همین  چنتا قلم با رنگ روغن برداشتم و رفتیم خونه مامان بزررگ تا با هستی تو حیاط نقاشی کنید ولی چه نقاشی کشیدید همه بدنتونا رنگی کردید و من و عمه جون و مامان بزرگ کلی کار برامون اضافه شد بلاخره ستایتونا بردیم من و عمه حموم و کلی با صابون و کف شستیمتون و بعدشم کلی حمام را شتم تا رنگهای که چبیده بود به وان بره  وای که خیلی خیلی مامان خسته شد   ولی فدای سرتون همه یی خستگیا را تحمل میکنم برا اینکه لحظه یی شاد بودنتونا ببینم خدایا شکرت   بقیه در ادامه ...
8 تير 1391

اولین باری که چهارتایی رستوران رفتیم

چند شب پیش برای اولین بار چهارتایی رفتیم رستوران توت فرنگی اخه همیشه بابایی یکی از ارزوهاش این بود که بزرگ بشید باهم بریم بیرون غذا بخوریم ولی واییییییییییییییییییی از دست علی اقا وط رستوران حوض اب بود و علی اقا همش دستش را میخواست بکنه داخل اب و بعدشم که روی تختها نشتیم همش از اینطرف به اونطرف میرفتید و نمکدون و دستمال کاغذی را خالی کردید  وتوجه همه را به خودتون جلب کردیه بودید اخرشم فاطمه خورد به لبه تخت و از لبش کلی خون امد و بلاخره تونستیم فاطمه را با ماست سرگرم کنیم هرچند همه لباست ماستی شده بود  ولی علی اقا دست بردار نبود و میخواست بره سراغ اب بازی بلاخره شام را نصفه خوردیم و امدیم خونه
7 تير 1391